جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت بیست و هشتم :
فصل 7
پدر و مادرم چند ساعتی میشد به خانه برگشته بودند و من و میلاد مانند کسانی که پدر و مادرشان از سفری دور برگشتهاند با شادی به خانه آمده بودیم و حس میکردیم از در به دری و بیپناهی نجات یافتهایم. پدرم با نگاهی ریزبینانه به ما دو نفر گفت:
ـ شما دو نفر خوب از نبود من و مادرتون سوءاستفاده کردین. کجا بودین تو این مدت؟
من با سربلندی جواب دادم:
ـ من که خونهی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

آزیتا
0تااینجاکه خوندم عالی